کتاب تاریخ خانوادگی ما

ضرورت تدوین کتاب تاریخ خاندانی

بدون در نظر داشتن سن افراد یا اهمیت وقایع، همۀ ما تجربه های جالبی داریم که می توانیم دیگران را در این تجربه ها سهیم سازیم. مهم تر اینکه، اسناد و کتاب های تاریخی نمی توانند همه چیز را دربارۀ گذشته به ما بگویند. توجه اغلب آن ها بر روی افراد مشهور و حوادث بزرگ متمرکز شده است. این امر به فراموشی افراد عادی که دربارۀ رویدادهای روزمره سخن می گویند، منجر می گردد. تاریخ شفاهی می تواند این شکاف ها و موارد مورد غفلت قرار گرفته را پر کند و تاریخی را ارائه نماید که همۀ افراد را شامل شود

 

قطعا دانستن سرگذشت پدارن و مادران و بزرگان ما ،مایه افتخار و عبرت ما میباشد و یاری گر ما در مسیر سعادت خواهد بود.

لذا از همه عزیزان خواهشمندیم در تحقق این امر بزرگ و ارزشمند یاری رسان ما باشید.
شما میتوانید با جمع آوری و ارسال مطالب، سرگذشت ،خاطره ها و عنایات مربوط به اجداد خود، در تدوین کتاب تاریخ خانوادگی ما نقشی مهم داشته باشید.


جهت تکمیل و ارسال مشخصات و ثبت در کتاب تاریخ خاندان، بر روی تصویر زیر کلیک فرمایید.

نمونه ای از زندگی نامه ارسالی مربوط به مرحوم سید عبد الرزاق میرمحمد صادقی به قلم دخترشان

عکس علمای اعلام و سادات میرمحمدصادقی در اربعین ۱۳۷۲ قمری در منزل آقای مدرس. عکس سید عبدالرزاق میرمحمدصادقی در ردیف وسط از سمت چپ، ششمی «۶» است. عکس برادرشان سید نصرالله میرمحمدصادقی در همین ردیف وسط از چپ، هفتمی «۷» می‌باشد. (فامیل همسر سید نصرالله، مدرس است و این منزل پدری همسر ایشان می‌باشد).
بسم الله الرحمن الرحیم
سید عبدالرزاق میرمحمدصادقی در سال ۱۲۷۷ شمسی در خانواده ای اصیل و مذهبی متولد شدند. پدرشان سیدمحمد از سرشناسان و زمین‌داران اصفهان بود که در تولید محصولات کشاورزی سرآمد زمان خود به حساب می‌آمد. یکی از سالها، کشت و کار گندم شان، به حدّی محصول با کیفیت و فراوان می شود که حاکم آن زمان به سید محمد لقب نواب می دهد و ایشان را مورد تشویق و تایید قرار میدهد.
نام مادرشان خورشید بیگم میرمحمدصادقی است که زنی مؤمنه و با تقوا، دارای چهار پسر و دو دختر بودند که سید عبدالرزاق فرزند آخر هستند و در خانه پدری زندگی می‌کردند. منزل ایشان در خیابان طالقانی، کوچه خلجا، کوچه برادران (صادقی) بود و خواهر و برادران هم در خانه‌های اطراف این خانه پدری بودند. این خانه با معماری منحصر به فرد در وسط قرار داشته و مانند خورشیدی، خانه‌های دیگر را پوشش می‌داد. ولی در طی زمان نزدیکان از اطراف نقل مکان کردند اما سید عبدالرزاق اصرار بر ماندن در این منزل را داشتند و تا آخر عمر با ارزششان در آنجا زندگی کردند.
هر روز صبح قرآن می خواندند؛ البته با معنی و توجه به مفاهیم آیات. و نکات مهم را برای اطرافیان بازگو کرده، در سال چندین مرتبه قرآن را به همین روش ختم می کردند. در شب‌های محرم، مخصوصا شب تاسوعا و عاشورا، یک کتاب قدیمی مقتل داشتند که با صدای بلند می‌خواندند و گریه می کردند . مردی حکیم، عارف، مدیر، مدبر و مسئولیت پذیر، همراه با مهر و محبت که از درونشان جوشش داشت و با تمام آن خصلت‌های حسنه که می‌توان در آدمهای مختلف، قسمی باشد، همه به طور مجموع در شخصیت ایشان جمع بود و تجلی گر انسان با اخلاق و با تقوی و خداترس و مهربان بودند.
همیشه با سخنان حکمت آمیز و داستانهای واقعی و زیبا، دیگران را به وجد و شادی و خوشحالی می انداختند ولی در پشت این سخنان و خنده‌ها، پندهای حکیمانه نهفته بود و ایشان بسیار قلبها را مجذوب خود می کردند و نفوذ کلام داشتند به طوری که همه اقوام و دوستان و آشنایان از ایشان به نیکی یاد می کنند. (بعد از گذشت ۴۰ سال از فوت ایشان) . دست دیگران را می گرفتند و در کار خیر پیش قدم بودند.
سید عبدالرزاق در مکتب و حوزه علمیه، درس خوانده بودند. «نوشتارشان را بدون نقطه می‌نوشتند ، با املاء فارسی اصیل قدیمی». «مثلا: پیروزی را فیروزی می گفتند و می نوشتند.»… تمام خریدها و حساب ها و برنامه هایشان را در دفتری ثبت می کردند.
در عین پرهیزکاری و تقوا، بسیار اهل سفربوده و همیشه می گفتند سفر غذای روح است. یازده سفر به کربلا و نجف مشرف شده و در سفر آخر که سال ۱۳۴۷ شمسی بوده، در نجف می‌روند پشت سر امام خمینی(ره) نماز می خوانند و تعریف می کنند که ایشان یک سید جلیل القدر هستند. و آن موقعامام خمینی را  به آقا روح الله می شناختند.
چندین سفر به حج عمره و تمتع مشرف شده بودند و آخرین سفر حج عمره در سال ۱۳۵۵ با دو دختر و همسر خود رفتند که دخترها ۸ و ۹ ساله بودند. تمام مناسک حج را به دخترهایشان به طور کامل آموزش داده و آنها را مُحرم می کنند و حج عمره را انجام می دهند.
ابتدا در میدان امام (میدان نقش جهان) مغازه داشتند. تا اینکه از طرف پسر خواهرشان به ایشان پیشنهاد می شود برای مشاوره و نظارت بر خرید کارخانه ناهید (کارخانه ریسندگی و بافندگی) مشغول به کار شوند.
سرمایه کارخانه از پسر خواهرشان بود ولی مسئولیت ایجاد و راه اندازی و نظارت و مشاوره از طرف سید عبدالرزاق بود. ایشان از ظرفیت های تمام اقوام و آشنایان در تاسیس کارخانه استفاده نمود و بسیاری از جوانان خاندان را در آنجا استخدام کردند . همچنین مشاوری امین و دلسوز برای کارگران کارخانه بودند.
از نظر اخلاقی بسیار خوش خلق، حکیم و صادق بودند. به علم طب سنتی اسلامی آگاهی داشتند و برای کارگران و خانواده‌هایشان طبابت می کردند و کارگران از ابعاد مختلف شخصیتی و معنوی ایشان بهره می بردند.
در زندگی خانوادگی، ایشان در جوانی ازدواج کردند و دارای ۴ دختر و ۴ پسر می شوند ولی متاسفانه همسر جوانشان را که ۴۰ سال داشتند از دست می دهند. در آن زمان فرزند ۲ ساله داشتند و با صبر و تقوی و توکل بر خداوند و ائمه اطهار(ع) از این مصیبت بزرگ عبور کرده و با تربیتی نیکو فرزندان را بزرگ گرده و دخترها را به خانه بخت و پسرها را به مدارج عالی تصیلی پرورش داده و در ازدواج بعدی صاحب دو دختر می شوند. از نظر تربیتی بسیار زیبا عمل می کردند مثلا هر روز صبح که قرآن می خواندند، بچه‌ها را روی زانوانشان می نشاندند و به طریقی عمل می کردند که آیات وحی در دل و جان فرزندان رخنه کرده و نور ایمان وجود آنها را سیراب می کرد.
این پدر عزیر و مهربان در ۱۱ شهریور ۱۳۵۸ بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفت، در حالی که دو دختر کوچک ۱۰ و ۱۱ ساله داشتند.
نوشته شده درتاریخ ۱۳۹۹/۳/۷- فخرالسادات میرمحمدصادقی

دیدگاه‌های مطلب “کتاب تاریخ خانوادگی ما

  • تاریخ یک خانواده و خاندان برای او، مثل شناسنامه است برای فرد
    اگر خانواده و خاندانی تاریخ نداشت مثل فردی است که شناسنامه ندارد.
    درک گذشتگان و شناخت تاریخ بزرگان و مفاخر ما باعث ایجاد هویت و حس بزرگواری و توانمندی میگردد. نباید بگذاریم اسناد تاریخی زندگی پدرانمان در روزگار گم شود.

    نظر خود را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.